این و بخونین میخوام چیزایی بگم ازش…در ضمن نوشته من نیست مال یه دوسته…یه دوست قدیمی…
«» این یکی رو دیگه مطمئن ام هیچ کس نمی فهمه، ولی خوب آخه هدف من هم همینه. نمی خوام که کسی چیزی بفهمه. اگه سیزیف حرف هاش رو تو کرباس پیچیده بود که طرف مقابل شکش ببره من چون نمی خوام کسی شک کنه تو کنف پیچیدمشون!!! نمی خوام که…
این یه جور متنه که من بهش می گم هذیان گون، برای عموم بهتره که فکر کنن همه ی این حرف ها هذیان بوده، یه مشت شر و ور! یه مشت چرت و پرت بی مصرف غیر قابل توجه…برای کسایی هم که اصرار دارن فکر کنن من منظوری داشتم متن رو به عنوان یه مشت لاطائلات فلسفی ببینن. یه مشت حرف بی سر و ته که نشخوار شدن، که قبل از تبدیل شدن به یه تصمیم کنار هم ریخته شدن! ولی… ولی هر هذیانی برای یه نفر معنا داره…. این متن هم برا یه نفر معنی دار خواهد بود.
اگه فکر می کنین اون یه نفر شمایین. متن رو بار ها و بار ها بخونین. ببینین چی ازش دستگیرتون می شه. من نمی تونم … نمی تونم واضح تر از این سخن بگم. متن رو بخونین، من مطمئنم که “تو” متوجه آن چه که باید می شوی…
برای اون کسایی که نمی دونن! اگه فکر می کنین این تو درک متن کمکتون می کنه: سیزیف از پادشاهان اساطیری روم باستان بود. که خدایان اون رو به خاطر عصیانش محکوم کردن به این که تخته سنگی رو ببره بالای یک تپه نه چندان بلند. ولی هر بار که سنگ به بالای تپه می رسد می لغزد و می رود پایین تپه!!! و این روند الی الابد ادامه خواهد داشت. سیزیف عمدتن نمادی است از کار بیهوده، و بعضن عصیان گری اما هیچ کدام از این دو منظور من این جا نبوده!!!! این رو گفتم ولی فایده ای نداره براتون…
*****
سیزیف خسته بود. بار سنگینی بر دوشش احساس می کرد. به بالای تپه رسیده بود ولی دلش نمی خواست سنگش رو زمین بگذاره. سنگینی سنگ رو دوشش خسته اش کرده بود ولی همچنان اون رو نگه داشته بود و نذاشته بودتش زمین. داشت زیر بارش می شکست، خرد می شد ولی همچنان پابرجا مونده بود!
خدای خورشید از اون نزدیکی رد شد. متوجه سیزیف نشد، ولی سیزیف نعره بر آورد : هاااای خدایگان خورشید، می بینی مرا؟!!!
خسته بود، مدتها بود با کسی سخن نگفته بود و از همه مهم تر: باری بر دوشش سنگینی می کرد! باری که هیچ کس حاضر نبود در حملش کمکش کند.
خدای خورشید به سمت سیزیف آمد، سخن گفتند، ولی سخنان سیزیف در لفافه بود. لفافه ای از کرباس زمخت!!! “بار سنگین” هنوز بر دوشش سنگینی می کرد پس نرم شد، لفافه را گشود. کرباس را به حریر تبدیل کرد، الهه گفت: حدس می زنم در پس لفافه ی سخنانت چه باشد. سیزیف هم دقیقن انتظار همین حدس را داشت. اما…. اما بار هنوز بر دوشش سنگینی می کرد. پس طاقت نیاورد. لفافه را گشود.” من نا توانم در فراموشی یک خاطره” احساس سبکی کرد، بار بر زمین گذاشته شده بود، دیگر چیزی شانه های او را زیر بار سنگینی اش خرد نمی کرد و اما… اما سنگ شروع به لغزش کرد. الهه گفت: همین حدس را می زدم.
سیزیف نعره زد: پشیمانم!!!! نباید بار را الان بر زمین می گذاشتم. نباید می گذاشتم سنگ بلغزد نباید از سنگینی سنگ بر آن کس که آن را بر من تحمیل کرده شکایت می بردم. نباید … نباید … نباید…
دل خدای خورشید سوخت: سنگ را در میانه تپه متوقف کرد، گفت: هیچ کدام از خدایگان از لغزش سنگ آگاه نخواهند شد، سنگت را بلند کن و دوباره به بالای تپه ات ببر..
همه چیز این جا مدفون خواهد شد؟
همه چیز!
اما سیزیف ته دلش موافق نبود! شروع کرد به هل دادن سنگ. نه! نه! تو باید همچنان بلغزی!!! نباید می لغزیدی ولی حال که لغزیدی تا پایین تپه برو! هیچ چیز نباید نیمه کاره بماند!!
*****
تیر انداز مدت ها بود که تفنگ دوربین دار sniper اش را برداشته بود و به بالای بامی رفته بود. ابتدا قصد خاصی نداشت. فقط با دوربین تفنگش نظاره گر مردم بود ولی تواتر رد شدن های نگاهش از فرد خاصی مرتبا بیشتر می شد. خود نفهمیده بود ولی مدت ها بود که فقط به هدفش زل زده بود. هیچ کس دیگری را نمی دید. فقط “هدف” را زیر نظر گرفته بود. اما شلیک نمی کرد!!
تیر انداز حال خوبی نداشت. بیش از ۲۴ ساعت بود که غیر از چای و قهوه ی تلخ هیچ چیز نخورده و ننوشیده بود. دو شب بود که نخوابیده بود و مهم تر از همه مدت ها بود که با هیچ کس سخن نگفته بود. روح جدش سیزیف در او حلول کرد. بر دوشش سنگینی سنگ را احساس کرد، فوران کرد، خواست فریاد زند: های خدایگان خورشید!!…… هااای هدف من!!! نوا این گونه از دهانش خارج شد. هیچ کس صدای او را نشنید به جز “هدف”. به آرامی فریاد او را پاسخ گفت.
چه چیز برای تو مقدس ترین چیز است؟
” نا توانی در فراموشی یک خاطره” !!!
براستی که این مقدس ترین است!!!
من تیر انداز ام، و مدت هاست هدفی را زیر نظر گرفته ام.
تیر اندازان را نمی شناسم اما هدف ها را خوب می شناسم.
“به شناخت تو از دیگر هدف ها احتیاجی ندارم” تیر انداز می خواست این گونه بگوید اما صدا در گلویش گیر کرد.
ناگهان “هدف” که تا این لحظه به جهت مخالف نگاه می کرد برگشت و به پشت بام چشم دوخت!
نه! نه! خواهش می کنم! خواهش می کنم برگرد! یارای نگاه در چشمانت را ندارم.
ولی…. ولی تو با همه کس به خوبی سخن می گویی.
نه! نه با همه کس! سخنانم با یک نفر همیشه کوتاه است، در یک مورد از زیر سخن گفتن در می روم و خلاصه: در مورد یک نفر سخن می گویم بدون این که به او چشم بدوزم و نگاه هایم به تک نگاه های گوشه چشمی شرم آمیز محدود است. تو نمی فهمی…. نه! نه! آن کس که کسی را نشانه نرفته باشد متوجه نخواهد شد…
همیشه قبل از ناتوانی در فراموشی آن خاطره، نا توانی در ارتباط بر قرار کردن با منشا آن خاطره رخ می دهد. افسوس…. افسوس که تو تجربه نداری، افسوس که هیچ نمی دانی
آرزو می کنم هدفت را رها کنی!
اما من برای تو آرزوی خلاف این را دارم. سلاحی به دست بگیر. این بهترین احساس تو خواهد بود.
دوست داشتم اما هنوز فرصتش پیش نیامده! دوست دارم متفاوت شوم اما…. تو! خود تو! آیا به راستی تیر اندازی؟ مطمئنی به آن کاری که انجام داده ای می گویند “نشانه رفتن” هر شلیک کردنی نشانه رفتن نیست.
و تیر انداز سوخت!!!!! خاکستر شد…. نمی دانست چگونه جواب او را بدهد. آیا باید خود را بدو بازشناسانم؟ آیا لزوم دارد که بداند چه بر من گذشته ؟ نه! نه! گمان نمی کنم کسی که آن قدر پاک نبوده که کسی را نشانه رود توانایی فهم آن چه بر من گذشته را داشته باشد. پس این گونه جواب داد:
نمی دانم، هیچ چیز را نمی دانم. فقط می دانم از تبار خدایگانم!!! و پاکم!!! و همین کافی است.
“من نا توانم” چون من ….
این بار هم گفت گو نیمه کاره ماند!
” در بطن روح و جان تمامی انسان ها دو غریزه هست: غریزه ی شهوت و غریزه ی مرگ”
رفتار های مرا ببین! اطرافت را بنگر! اطرافمان پر است از حیوانات، ببین: افسارشان را به دست غرایزشان سپرده اند. ببین: مسلسل وار از شلیک های مداوم لذت می برند. اما…. اما مرا بنگر…. نمی دانم شلیک چیست… نمی توانم چیزی را تصور کنم…. برای اولین بار جلوی قوه ی تخیل خود زانو زدم. این اولین بار است که نتوانسته ام چیزی را متصور شوم… و این… ایراد من دقیقن همین بود… من نا توانم… بار دیگر فریاد بر می آرم…. من نا توانم: در فراموشی یک خاطره، در نگاه به تو، و در شلیک کردن!!!
اما صدای او به آن که که باید نمی رسید.
در “هدف” اضطراب و تشویشی دیده نمی شد
تو را چه شده؟ حرکت کن! بترس!
اما باز هم صدای او به گوش آن کس که باید نمی رسید.
ترس بر اندامش لرزه افکند، منظور مرا چگونه فهمیده؟ چه برداشت اشتباهی کرده؟ فهمیده چه کسی را هدف گرفته ام؟ چرا چیزی نشان نمی دهد؟ وااای خدای من! نکند گمان کند من کس دیگری را هدف گرفته ام؟؟!! واااای وااااای واااااای. وااای واااای وای وای وای
چرا؟ چرا؟ چرا دهان گشودم؟
“همه چیز همین جا دفن خواهد شد” این بار این بانگ او بود که برخاسته بود. اما دیگر بار سیزیف اجازه نداد…
نه! نمی خواهم آن چه که وجود ندارد خاک شود!! یا بدان چه شده و یا…! نه! تو نباید آن چه را که ندانسته ای مدفون کنی. تو هنوز همه ی واقعیت را نمی دانی. من… من… من باید این سنگ به لغزش در آمده را هل بدهم، تا بار دیگر لغزش آغاز کند، نباید می لغزید ولی حال که لغزیده باید تا آخر مسیر را برود. نباید… نه! نه! نباید…
اما مطمئن نبود که صدایش به گوش خدایگان خورشید رسیده باشد!!
*****
سیزیف بار دیگر نعره بر آورد این بار همراه با قه قهه ای دیوانه وار : من سنگ را بار دیگر به لغزش وا داشتم. اما… اما تو ای خدایگان خورشید، بار دیگر جلوی لغزش آن را بگیر، این بار زمانش رسیده که همه چیز مدفون شود. حرف نگفته بسیار است اما دیگر کافی است لغزش تخته سنگ، آن را نگه دار قبل از آن که استخوان های من و تو هر دو زیرش خرد شوند. آن را همین جا متوقف کن، بازوانم استراحت کردند، قدرت بار دیگر به دوش های من بازگشته، توانایی آن را دارم که بار را دیگر بار برداشته و در سیر قهقرایی بالا و پایین رفتن بیهوده ی خودم غرق شوم. بس است ای الهه!! کافی است… مرا با پوچی خود تنها گذار… بگذار تا بسوزم در این بیغوله ی دور افتاده ی پست…
سیزیف چشم بست، منتظر شد تا اتفاقی بیفتد. سنگ از لغزش می ایستاد، این را مطمئن بود، اما… اما ته دلش هنوز می ترسید.. هنوز نمی دانست سنگ را تا کی، تا کجا، چند بار و چگونه باید تا بالای تپه ببرد. دوست داشت صدای الهه را بشنود، صدایی که می گفت: من بار را بر تو تحمیل کردم، من تو را محکوم کردم به این سیر قهقرایی کردم، پس خود بار از دوشت بر می دارم، اینک به بهشت پای گذار . پس سیزیف گوش سپرد، سنگ را دیگر بار بلند کرد، از تپه بالا رفتن آغازید و این بار با تمام قوا گوش سپرد، مبادا صدای دلنشینی بشنود…
*****
یک روز پیری گفت: مستم، مستم، مستم پس هستم!!! حال من می گویم: مست بودم از آن رو که عنان از کف دادم و گفتم آن چه را که نباید با آن کس که نباید…. مستم چون با این که می دانم دست و پا زدن در مرداب نتیجه ای جز فرو رفتن بیشتر در منجلاب ندارد با تمام قوا تقلا می کنم… مست خواهم بود از آن رو که خودم خود را محکوم کردم به حمل سنگی تا بالای تپه ای که…. پس مست بوده ام، مست هستم ، و مست خواهم بود. و در نتیجه “من هستم، وجود دارم” می بینید مرا؟»»
پی نوشت: این برای یه نفر نیست برای همه آدماییه که گذرا از اینجا رد میشن…

Advertisements

خودنوشت3

منتشرشده: آوریل 12, 2011 در Uncategorized

خب ….دانشکده….شوخی….خنده…حرف زدن…چرت و پرت گفتن…هیچ کدوم از اینا چیز خاصی نیستن ولی‌ نمی‌دونم چی‌ دارن که من همیشه می‌تونم انرژیمو بازگردانی کنم کارای خاصی نیست شاید واسه خیلیا مسخره بازیه ولی‌ واسه من انرژیه همین شوخی و خنده ها، دیدن بچه ها، کل کل ها، ایناست که انرژی میده .به قول خودش دانشگاه روزمرگی داره این روزمرگیهاست که حس خوبی به آدم میده شاید…..همیشه اینجوری حرف می‌زنه تحقیر آمیز انگار فقط حرف اون، دنیای اونه که از همه بهتره و روزمرگیها و عادی بودنو نمیتونه تحمل کنه دوست داره خودشو خاص بدونه اینم چیزیه که توی اون سمپاد مزخرف به مغزشون تزریق می‌کنن، مگه روزمرگیها چشه از اون دنیای تاریک و غمزده شماها که بهتره…
دیگه بسه…تمومش میکنم خوابم میاد این رحیمی ام داره مثلن انقلاب اسلامی ایرانو درس میده ولی از همه انقلابای جهان تا حالا شنیدیم الا ایران!!! چرت و پرت میگه مرتیکه….صدای آژیر…حزب توده…خنده…نفس عمیق…ایران تحت اشغال…اس ام اس…خواب….آغوش…نیاز…احتیاج…فضای باز سیاسی…کمربند….برآورده نشدن….در حسرت ماندن….خواستن بی حصرو حد….ناتوانی….خستگی….خواب…خون….چرت زدن….حرف الان….حرف دیروز بود….عبرت….
.
.
.
.
.
.
تموم شد……….

خودنوشت 2

منتشرشده: آوریل 10, 2011 در Uncategorized

……………………….
هومن و گلنوش مثال میزنه آخ که چقدر از این کار بدم میاد اینو اونو می‌زنه توی سرم یعنی‌ چی‌ !هرکسی یه اخلاقی‌ داره، یه خصوصیتی داره…اون دختر اونجور که من فهمیدم مثل خود هومن دیوونشه ولی‌ من فکر نمیکنم مثل اون باشم اون فقط احساساتشو میبینه ولی‌ من هیچوقت اینجوری نبودم همیشه عقل جایگاه ثابتی توی زندگیم داشته، همیشه زیاد فکر می‌کردم، همیشه صحبتایی که با خودم توی مغزم داشتم خیلی بیشتر از صحبتهایی بود که با اطرافیانم به صورت بلند بلند داشتم یعنی‌ یه جورای گفت گوهای در حال سکوتم خیلی بیشتر از گفت گوهای بیرونیم با بقیه بود. با خودم بیشتر از بقیه بحث و تبادل نظر می‌کردم شاید واسه همینه نمیتونم توی بحثهای بیرونی شرکت کنم چون درگیری بحثهای داخلیم زیاده، نمیتونم راحت احساساتمو بگم، حرف دلمو عقلمو بزنم.
میخوام برم…من نمیخوام بری…به من ربطی‌ نداره مشکل خودته من میخوام برم دانشگاه…خوب حالا ۲۰ دقیقه به ۱ بیا این ۲۰دقیقه هم باهم باشیم….کجا؟ توی این خیابون(اشاره به خیابون پایینی)…نه! اون خیابون(خیابون بالائی)…میرم به سمت بالا دنبالم میاد چند کلمه حرف می‌زنه باز هم منطقی و جدی خدایا چرا نمیتونم این لحنشو تحمل کنم خیلی بزرگ نشونش میده هنوز انقدر آماده نشدم که بخوام اینقدر جدی باشم….کلن نفهمیدم چی‌ میگه همش توی دنیای خودم بودم، دنیای اطراف!! سر وصال میخواستم جدا بشم بگم خداحافظ…ولی‌ مثل اینکه خودش فهمید گفت خداحافظ شک کردم، احساس کردم گریه کرده…نمیتونم این حالتشو تحمل کنم احساس می‌کنم خیلی داره خودشو کوچک می‌کنه تحملشو ندارم به خاطر همین هیچوقت دوست نداشتم به این حالتش نگاه کنم. یه لحظه برگشت خیره بهم نگاه کرد ولی‌ من به روی خودم نیاوردم که دیدمش اونورو نگاه کردم، فکر کنم گریه کرده بود و دوست داشت من اشکاشو ببینم ولی‌ من از این کار متنفرم…چقدر ضعیفه!! از لحاظ احساسی‌ احساس می‌کنم ضعیفه، از من دختر زودتر اشکش در میاد، البته منم استثنائی‌ام چون خیلی دیر اشکم در میاد…
خب ….
.
.
.
.
.
.
.
.
پی‌ نوشت: بازم تکرار می‌کنم که مطالب نوشته شده در خود نوشت دلیل بر این نیست که هنوزم همون افکار و عقاید داشته باشم

خودنوشت

منتشرشده: آوریل 8, 2011 در Uncategorized

چرا حرف زدن برام سخته؟!؟! چرا سردرگمم؟!؟! چرا وقتی نیست میخوای باشه ولی حالا که هست نمیدونی میخوای باشه یا نه….تقابل عقل و احساس!! جین آستین!…گیر کردی ولی اون از عقل خودش استفاده کرد و احساسشو تو خودش نگه داشت همه چیزو سعی کرد بکشه البته بقیه فکر میکردن کشته ولی احساس هیچ وقت نمیمیره فقط میشه روش خاک ریخت یه جورایی زنده به گورش کرد…در نهایت چی شد؟!؟ چیزی که من خواننده دوست داشت شد چیزی که خودش میخواست شد…
خیلی وقت بود رو کاغذ چیزی ننوشته بودم ولی فضای کافا طوریه که آدمو میبره تو کاغذ…مثل اینکه خصلتش اینه….
رو شیشه در ورودی یه پوستر هست که من فقط میتونم جمله درشتی که روش نوشته بخونم…من هملت تو…چه جمله ای!!! چیزی که شاید خیلی ها بهت بگن ولی حالا با یه لحن دیگه…
الهه ناز…بنان…خواهران غریب…دوقلوها…بچگی….چقدر دلم برای اون دوران تنگ شده چقدر دلم میخواد برگردم به اون دوران چقدر از این وضعیت متنفرم…چقدر دلم خواهرام، مادرم، پدرم،برادرم و خونوادمو میخواد؛ واسه من هیچکس اونا نمیشن…دلم خونه مونو با اون وضعیت داغون میخواد ولی اون زمانای قدیم باشه…دلم هوای خنکی که از در میومد تو میخورد بهم وقتی جلوی تلویزیون نشسته بودیمو میخواد…اومد….موسیقیو دیگه نمیشه شنید حرف میزنه…اه! تمام احساساتم قطع شد چه بی موقع!! ای بابا ساکت باش دیگه بذار موسیقیو گوش کنم. یه خرده تلاش میکنم شاید آهنگو بشنوم، آهنگ عوض شده ولی بازم قشنگه ولی ناشناخته اس خاطره ای برام نداره نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم…ای بابا! چقدر اصرار داره وارد احساساتم بشه من نمیتونم کسیو وارد این قسمت از زندگیم کنم چون فقط مال خودمه و فقط این منم که میفهمم هیچکس دیگه ای نمیتونه بفهمه اگه بخواد وارد شه یا باید کلن بفهمه تا بتونه وارد شه یا اصلن بیخیال وارد شدن شه چون فهم نصف نیمه واسم فایده ای نداره حتی بدترم هست، اوضاع رو بدتر میکنه…..آخه چه اصراریه میخوام برم چرا انقدر سخنرانی میکنی…..
.
.
.
.
.
.
.
پی نوشت: این خود نوشت ادامه داره مال الانم نیست یکی ار معدود نوشته های قدیمیمه که نگهش داشتم حدود 1سال پیش بود و از اون موقع تا حالا تغییرات زیادی کردم در نتیجه به معنای تایید این حرفا در زمان حال نیست.

farsi nevisam neminevise…title n adare

منتشرشده: آوریل 2, 2011 در Uncategorized

تنهاییم تو زندگیه من تموم نشدنیه!!! چه بساطی داریما! تا 2عصر میخوابم وقتی ام که بیدارم کلامی حرف نمیزنم تا کسی چیزی نپرسه همش سرم تو لپ تاب، یا کتاب یا فیلم یا نوشتن چقدر سخته تحمل این وضعیت حتی اونقدر انرژی ندارم حال خودمو خوب کنم یعنی انرژیشو ندارما! دوست داشتم یه انگ افسردگی بهم میزدن که بهم گیر ندن اینا…این لبخندای زورکی و مصنوعیم حالمو بهم میزنه از اینکه باید نشون بدم با علاقه به حرفاشون گوش میدم خسته شدم از اینکه اینجام از اینکه جمعی برای خودم ندارم خستم از خودم شاکیم 3سال دانشگاه میرم هیچ دوست صمیمی ندارم باعثشم خودمم چون از اول نخواستم و الان پشیمونم….دلم برای تو جمع بودن برای باهم بودن که 4تا همسن و سال باشن تنگ شده برای جمع های مهمونی های خونواده پدریم که مامانم با کارای بیجا اونا با رفتارای بیجاترشون گند زدن بهش تنگ شده…چه روزایی بود…ههههییییی….دلم گریه میخواد دلم فریاد میخواد دلم مرگ میخواد….داغونم داغون تر از اون چیزی که هرکسی فکرشو میتونه بکنه….همه چیز باهم میخواد اعصاب منو خورد کنه ها!! این اینترنت کوفتیه اینجام روانی کرده منو! اه! چرا مثل سالای قبل نمیشه رفت خوابگاه از وسطای تعطیلات…اه! یادش بخیر پارسال عید چه کل کل هایی با حامد داشتم تو فیس بوک…کلی سرگرمم میکرد کلن کل کل دوست دارم ولی خیلی کم پیش میاد کسی به اندازه اون ظرفیت داشته باشه یا احترام قایل باشه…وای چه لحظات شادی باهاش داشتم با اینکه فقط تو انجمن میدیدمش ولی همون کافی بود چقدر اون سفره هفت سین عالی بودددد عالییییی…وای خدایا چقدر دلم اون موقع رو میخواد واقعن دوست داشتم زمان همونجا وایسته….چه حس عجیب و قشنگی داشتم…کاش باز اون زمان و داشتم…خدایا به خاطر تجربه اون لحظات قشنگ ازت ممنونم با تمام وجود شکر میکنمت…درسته دیره ولی تو که مثل آدمای این دنیا نیستی….دلم از همه گرفته…به منی که سر بیماریه مامان بیشترین ضربرو خوردم مهر بی عاطفگیو نامهربونی میزنن کجایی …. که ببینی کسیو که میگی از همه دنیا مهربون تره به نامهربون ترین نسبت میدن کسی که همیشه سعی کرده صادق باشه مگر مواردی که میترسید نگران بشن تا حالا چندین بار به دروغگویی محکوم شده…وای خدایا اینارو به جز تو به کی میتونم بگم دارم خفه میشم وقتی میبینم مادرم صاف برمیگرده بهم میگه ببین فیلمه در رابطه با توا(با خنده) فکر کردم باز شوخی میکنه حیوونیو دیده برگشتم گفتم چیو میگی میگه اسم فیلمو اون پایین زدن که اسم فیلم کمدیه دروغگو بود!! فقط برگشتم نگاش کردم….
گاهی اوقات آرزو میکنم کاش بلد بودم ساز بزنم یا نقاشی کنم که بتونم با سوز ساز سوز درونمو بریزم بیرون با نقاشی افکارمو ولی همیشه فقط همین نوشتنو بلد بودم…اونم نه مثل هیچ نویسنده ای 1سری اراجیف که فقط خودم فهمیدم یا فضولی های مامانو ارضا کرده…
پیر شدم…پیر…تو اوج جوونی شکستم…پیر شدم…مادر من نفهمیدی بچه ات چطور شکست وقتی شنید سرطان داری نشنیدی صدای خرد شدنشو صدای فریاد سکوته این بی عاطفه رو نشنیدی…مثل خیلی چیزا دیگه که نشنیدی…وقتی زیر دست و پای اون مرد له میشدی صدای اشکامو نشنیدی…وقتی شبا تو رختخواب زیر دستای همون مرد صدای آه هات بلند میشد صدای خرد شدن نوجوونیو جوونیه منو نشنیدی…صدای وحشتمو…و حالا…پیر..فرتوت جلوت نشستم…آدمی دروغگو، آدمی بی مسؤولیت، آدمی بی عاطفه، آدمی منحرف، آدمی بی کس، آدمی بی …
خداجونم! الهی فدات بشم قربونت بشم چرا راحتم نمیکنی؟ اونجوری که خودم دوست دارم…یادته بهت گفتم؟ از کی تا حالا دارم بهت میگم ببین چقدر التماست میکنم خب 1بارم به خریت من جواب مثبت بده قول میدم نیام ناله التماس شفا بخوام! خواهش میکنم ازت خواهش…عشق منننن جون من! میام اونجا نزدیکترم بهت واسه حرف زدن باهات همش واست بلبل زبونی میکنم ها!! بذار بیام پیشت…بابا به این ازراییلت بگو 1راهی کج کنه بیاد طرفای ما به خدا زیاد جون نمیدم قول میدم سریع بمیرم که وقت اونم نگیرم :دی جون من! تو رو جون من قسم یه ایندفعه رو بیخیال بقیه شو خودتم میدونی یادشون میره سریع به من بیچاره فکر کن… میدونم بدبخت ترو بیچاره تر از منم هست به خدا همرو میدونم ولی نمیتونم به خدا دیگه نمیکشم، بریدم ببین چند سال دارم عذاب میکشم؟ از موقعی یادم میاد همینجوری بودم به خدا خسته شدم بریییییییییییددددددممممممممممم……………
میخوام بوف کورو شروع کنم…جمله هایی که نظرمو جلب میکنه پایین مینویسم…فعلن…
جمله هاشو نمیشه کپی پیست کرد حال نوشتنم نبود، نخوندم از طرز نوشتنش خوشم نیومد…از نوشتن خودمم خسته شدم…از همه چیز…………

تحویل سال 90

منتشرشده: مارس 21, 2011 در Uncategorized

سال 90 هم تحویل شد…چه تحویل سالی بود تا حالا این مدلیشو نداشتم…تنها سر سفره!!! بابام خواب، مامان پای اون سجاده که مثلن دارم دعا میکنم نمیدونم واقعن چی فکر میکنه…کانون نچندان گرممون یه تحویل سال داشت که دور همی بودیم و شاد که اونم با این عقاید مسخره خراب شد اومده به من میگه چرا صدام نزدی؟!؟! تلویزیون داشت میترکید از بس صداش بلند بود نمیدونم چی میگه…بی خیال ولی اینو نوشتم که بهانه ای باشه برای به چالش کشیدن 1 مبحث…
مادر من آدمی بود که سال تا سال نمازو دعا نمیخوند ولی بعد بازنشستگی رفت تو این خط ولی خیلی بد افتاد 1سری کتاب چرت و پرت دعا میزاره جلو خودش از روشون میخونه آخه من نمیدونم خدا فقط عربی حالیش میشه؟!؟! به خدا خدای من خیلی باحاله کلیم باهام دوسته همه چیزمم با همین زبون ساده بهش میگم، چه لزومی داره 1سری اراجیف به عربی بگم (که نمی فهممشون) که خدایا روزیمو زیاد کن یا نمیدونم از بلا دورم کن؛ خب مثل آدمیزاد به زبون خودمون بگو خدایا هوامونو داشته باشیا!! :*
اینا چیه تو کله ملت کردن! هرچی پول دستش میاد پا میشه میره سوریه،کربلا…تا حالا 2 بار رفته کربلا، میگم مادرم آخه این پولا چیه تو حلقوم این عربای مفت خور میریزی حداقل 1بار برو نه 100 بار!!! بابا ترکیه، ارمنستان،همین کیش خودمون هستن که پاشو برو اینجاها کلی انرژی میگیری، چقدر ما ایرانیا علاقه داریم غمگین باشیم عادت کردیم واسه همه چی ناله کنیم 1جا باشه که اشک بریزیم فقط.به جان خودم دیوونه ایم!! چرا کلی پول میدیم بریم 1جایی که گریه کنیمو غمگین باشیم بعدشم کلی خرج کنیم سوقاتی واسه مردم آویزون بیاری!! مثلن میرن که حاجت بگیریم!! آخه مگه خدا خودش نمیتونه این اراجیف چیه آخه!!
.
.
.

کلن اومدم بگم زندگیه داریم….:دی

منتشرشده: مارس 19, 2011 در Uncategorized

خیلی وقت ها آدم ها حرف میزنن که در حقیقت حرف نزده باشن و خیلی ها هم میخندن فقط برای اینکه گریه نکرده باشن……

اینو تو 1 کتاب که جدیدن خوندم نوشته بود…گویای احوال من در بیشتر مواقع هستش، البته بیشتر در گذشته کلن این وبلاگ تا بخواد بیاد تو حال من طول میکشه آخه گذشتمو دوس دارم نمیخوام بمیره همونطورم که گفتم اینجارو واسه این ساختم که با ظاهرم نمیرم میخوام اونی که نمیشناسمم بشناسن(چی گفتم!! خودمم نفهمیدم :دی)